...این نیز بگذرد ...
مرا یاد خودت ننداز
چه میدانی تو از احساس؟
ز با هم بودن و ماندن...
خدا یارت!
برو تا میتوانی دل به دست آر و سپس بشکن
دگر دست از دلم بردار
مده روح مرا آزار
نکن آن خاطرات خفته را در ذهن من بیدار
چه شبها زل زدم بر نور کم سوی دل فانوس
و صد افسوس
صد افسوس از قلبم
که در این ماجرا غمگین و شد و مایوس
صداقت کاش با روحت عجین می شد
هرازگاهی دو چشمت از نبود من هزین می شد
دلت یک دم
فقط یک دم
بدون بغض و کین می شد
نمی دانم
هر آن چیزی جز این می شد
تو پنداری که بودن در کنار هم
بود بی لغزش و بی غم؟
همیشه کیفمان کوک است و خوشحالیم؟
جوانیم و چهل سال دگر مانند امسالیم؟
نه ای دلدار
رها کن دیده و دل را از این افکار
برو پندار پوچت را به دست قصه ها بسپار
شراکت می تواند پر خطر باشد
نظیر جاده ای پر پیچ و خم، پر دردسر باشد
شراکت معنی بودن کنار یکدیگر باشد
چه در شادی چه در غم ها
چه لبخند چه ماتم ها
شراکت در بهشت و دوزخ و برزخ
اگر حتی مسیر عشق نا معلوم...
چه یک فرسخ
چه صد فرسخ
تو ای بال و پر بشکسته ی پرواز
مرا یاد خودت ننداز
پس از پایان دگر میلی ندارم تا کنم آغاز
شاعر میلاد محمدی عزیزم ...
Design By : Pichak |