Susa Web Tools
...این نیز بگذرد ...
سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
شهر حدیث

...این نیز بگذرد ...

کجایی ببینی یه شب حالِ ما رو. . .


نوشته شده در شنبه 92/12/17ساعت 1:51 عصر توسط M.S.T نظرات ( ) |

دروغ آمد: .... اعتبار رفت
شعارآمد: .... عمل رفت

تلویزیون آمد: .... خواب رفت

سودآمد: .... برکت رفت
مد آمد: .... آبرو رفت
پرخوری آمد: ... سلامت رفت
رشوه آمد: .... حق رفت
دیر خوابی آمد: .. نماز صبح رفت
اصراف آمد: .... قناعت رفت
نژاد پرستی آمد: .. برادری رفت

فارسی وان آمد: .. حیارفت
گاوصندوق آمد: .. زکات رفت

تلفن آمد: ... صله رحم رفت
اندیشه کنیم!


نوشته شده در چهارشنبه 92/8/8ساعت 8:50 عصر توسط M.S.T نظرات ( ) |

سوختن قصه ی شمع است ولی قسمت ماست
شاید این قصه ی تنهایی ما کار خداست
آنقدر سوخته ام با همه بی تقصیری
که جهنم نگزارد به تنم تاثیری . . .


نوشته شده در یکشنبه 92/6/3ساعت 9:52 عصر توسط M.S.T نظرات ( ) |

دلم خیلی برای امام رضا تنگ شده ... گریه‌آور

 


نوشته شده در سه شنبه 92/4/11ساعت 10:41 صبح توسط M.S.T نظرات ( ) |

مقصر خود ماییم عشق را به کسانی ارزانی میکنیم که از زندگی ، جز آب و علف روزانه، نه میفهمند , نه میخواهند!


نوشته شده در سه شنبه 92/4/4ساعت 7:56 عصر توسط M.S.T نظرات ( ) |

1.هر وقت در زندگی‌ات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس گرفتار است، در واقع گرفته ی یار است.

2. زیارتت، نمازت، ذکرت و عبادتت را تا زیارت بعد، نماز بعد، ذ کر بعد و عبادت بعد حفظ کن؛ کار بد، حرف بد، دعوا و جدال و… نکن و آن را سالم به بعدی برسان. اگر این کار را بکنی، دائمی می شود؛ دائم در زیارت و نماز و ذکر و عبادت خواهی بود.

3. اگر غلام خانه‌زادی پس از سال ها بر سر سفره صاحب خود نشستن و خوردن، روزی غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟ این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن صاحبش را اذیت می کند. بعد از عمری روزی خدا را خوردن، جا ندارد برای روزی فردایمان غصه دار و نگران باشیم.

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 91/12/12ساعت 5:2 عصر توسط M.S.T نظرات ( ) |

بعضی وقتا مجبوری...

تو فضای بغضت بخندی..

دلت بگیره ولی دلگیری نکنی..

شاکی بشی ولی شکایت نکنی ...

گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن...

خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری...

خیلی ها دلتو بشکن و تو فقط سکوت کنی..

گریه‌آور


نوشته شده در سه شنبه 91/9/7ساعت 12:34 عصر توسط M.S.T نظرات ( ) |

اینجا فقط تو را از نوشته هایت " می بینند "...

درست دیده ای ، فقط "خوانده " میشوی ...

بی آنکه بشناسند تو را ....


نوشته شده در شنبه 91/8/6ساعت 9:53 صبح توسط M.S.T نظرات ( ) |


 بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید : فردا به فلان حمام در فلان شهر برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری ،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و... حمامی گفت: این نیز بگذرد.
یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد وگفت :یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد
دوسال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای،حمامی گفت: این نیز بگذرد. مرد تعجب کرد گفت: دوست من ،کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟
چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود .مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.
مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت:خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد. مرد شگفت زده شد و گفت : از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟
ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد. گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است: این نیز بگذرد!


هم موسم بهار طرب خیز بگــــــذرد.....................................


هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــذرد......................................


گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــا.......................................


خود را مساز رنجه که این نیز بگـذرد ......................................

 

 

نوشته شده در یکشنبه 91/3/21ساعت 3:3 عصر توسط M.S.T نظرات ( ) |

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد..


قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند..


آنچه از روزگار بدست می آید با خنده نمیماند


و آنچه از دست برود با گریه جبران نمیشود..


فردا خورشید طلوع خواهد کرد"حتی اگر ما نباشیم"...!!!


نوشته شده در سه شنبه 91/3/9ساعت 10:2 صبح توسط M.S.T نظرات ( ) |


Design By : Pichak